هر روز شیرین تر از دیروز
پسر کوچولوی ناز - قصه زندگی ما - ؛ امروز سی و پنج هفته و یک روز و یا بعبارتی 8 ماه و 5 روزه شدی.
خیلی شیطون تر ، پر تحرک تر، بلاتر و البته شیرین تر شدی، ماشاءالله (لاحول و لا قوّت الّا بالله).
الان داری نق نق می کنی چون من دارم می نویسم و شما حوصله ت سر رفته!
حالا بخوبی هرجا دلت بخوات میری، روی بلندی پذیرایی، توی حموم و دستشویی! آشپزخونه ، پشت میزو صندلی های غذارخوری و ... همه چیز رو میگیری و می ایستی و اگر چیزی دستت با اعتماد بنفس! دستات و ول می کنی (تا اونو بخوری)و چن ثانیه بعد تازه یادت میفته وایسادی و آروم و با احیاط می شینی!
اگر از صدا یا آهنگ یا اتفاقی خوشحال باشی یا حتی از مزه ی غذا خوشت بیاد، دست راستت رو بالا و پایین کرده و روی پا یا میز یا هرچیز دیگه که دم دستت باشه میکوبی! حتی کله ی آقاجون و خاله فاطمه ت!
دندونهای کوچولوت حالا تقریبا 2/5 میلی متر رشد کردن. ابروهات کمی پرتر و تیره تر شدن.قدت هم کمی بلندتر. البته توی 8 ماهگی قد و وزن دقیقت رو نگرفتم چون هردفعه یه عدد میاد و گیج میشم! گذاشتم بمونه واسه کنترک 9 ماهگی ت.
- اگر چیزی رو بگیری و بایستس مثل پشتی یا میز و ... میتونی کمی راه بری و کلی هم ذوق میکنی. به حالت دوزانو میشینی و می خندی. گاهی بدلایل متفاوت! میلرزی (برخی دلایل: جیش کردن
، قلقلک پشت گردن یا فضای بین بلیز و پوشک ) هنوز هم همه چیز رو در اولین مرحله به دهان می بری تا عملیات شناسایی رو انجام بدی!
- لب پایینت رو میخوری و خیلی بامزه نگاه می کنی. عکس زیر:

- سوپ رو خیلی دوست داری ولی درکل هرچی خوردنی باشه دوست داری و تعارف نمیکنی!
دست یا قاشق بیاد سمت دهنت استقبال میکنی!
-گاهی موقع شیر خوردن گاز میگیری که واقعا عذاب آوره!
- سرت رو چن بار گذاشتی رو زمین و در حالی که پاهات باز بودن تو هوا مثل سجدی ای که زانورو خم نکرده باشی.
- وقتی باهات بازی می کنم ذوق می کنی و می خندی و جیغ می کشی و اگز مدتی بازی رو رها کنم میای طرفم و نق می زنی.
- کناز میز ها می ایستی و برای برداشتن وسایل روشون روی پنجه هات بلند میشی!
- اگر پارچه رو سرت بکشیم با دست و با حرص می گیری و میکشی پایین. و اگر رو سر خودمون هم بکشیم م یندی و همین کار رو میکنی ( و این بهترین بازی برای این سنت هست).
-بچه ها و عکسهاشون و عکسای خودت رو دوست داری و با دیدنشون ذوق می کنی میخندی و جیـــغ ...
- با دیدن آدم های غریبه اونقدر بهشون با معصومیت تمام زل می زنی تا بهت بخندن و تو هم بخندی و البته بری تو بغلشون!
- هر چیزی رو که دستت میاد اول میخوری 2 بار ، بعد نیگاش میکنی و بعد می کوبیش زمین یا در و دیوار و بعد هم درحالی که توی دستته باهاش راه میفتی .
- وقتی میذارمت تو ماشین رو کری یر کنار خودم ، آروم به اطراف نگاه می کنی و با روشن کردن رادیو کم کم خوابت می بره.
- کلاه رو ، روسری و هرچی که سرت بذاریم رو برمیداری و بعد پرت میکنی!(خیالم راهته که کلاه سرت نمیره!!!)
- بابابزرگ رو بیشتر از هرکی دوست داری و شعر که می خونه حتی گرسنگه باشی هم من رو تحویل نمیگیری.
- پارسال که توی دلم بودی با هم رفتیم اعتکاف و تازه تازه وقتی بود که می فهمیدم تکون میخوری.
-امسال هم که کوچولو بودی نتونستم برم! سه روز رو روزه گرفتم و روز سوم که 5 شنبه بود با هم بعد از نماز ظهر، رفتیم مسجد قبا کنار خاله سیمین( و محمد طاهای توی دلش!) و اعمال ام داود رو انجام دادیم. البته تا ساعت 5 آروم و خوب موندی بعدش تا اذان بابامو درآوردی!
- هیچ چیزی نمیتونه مانعت باشه وقتی بخوای چیزی رو که نشون کردی برداری،جز بغل کردن!
- گاهی بعد بازی با بعضی اشیا اونا رو روی زمین سُر میدی و دنبالشون حرکت می کنی.
- دستهامو میگیری و طوری که آویزونی به آرومی می چرخونمت و کلی کیف و حال نصیبت میشه! فکر می کنم با این کار مفاصلت محکم میشه!
- وقتی میشینی و مشغولی با چیزی، از پشت فرمت واقعا دلمو میبره مخصوصا فرم کلّه ت.
با یاری خدا و توکل بر او


هر روز شیرین تر از دیروز 


